چقد خوشحالم که هنوز اینجا هست :)
ذوق زده شدم راستشو بخواین ازینکه هنوزم میشه اینجا نوشت برای آینده و گذشته رو مرور کرد....
سال 1403 هست و 33 سالگی رو دارم زندگی شاید روزمرگی میکنم....
زندگی که شاید اصلا فکرشو نمیکردم....
حس گمگشتگی دارم توی یه بیایون بی سر و ته....
شبها میخوابم و صبح ها بیدار میشم
مثل یه روبات یه زندگی تکراری
چاشنی این روزمرگی دعوا و چالش هاست با ادمای مختلف زندگیم....
نمیدونم دوسش دارم یا نه؟
ولی میدونم راضی نیستممم اصلا راضی نیستم
یه صدایی یه حسی توی کلم هست توی قلبم که همش داره میگه پاشو منو پیدا کن پاشو برای من بجنگ
حس میکنم توی چاه عمیقی از شن هستم که هرچی دست و پا میزنم بیشتر شن و ماسه توی حلق و چشام میره....
نمیدونم فیلم الهام حمیدی رو دیدی یا نه؟ ولی خیلی شبیه اون سکانس خیلی دور خیلی نزدیکم توی ماشین وسط طوفان شن بیابون........