نزدیک دور من!
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 17:55
این روزا که اینقدر نزدیک من هستی بیشتر از هر وقت دیگه ای دلتنگتم.... کاش میتونستم بغلت کنم.... می دونی خیلی وقته دیگه باهم حرف نزدیم یعنی من باهات حرف نزدم... از بالا و پایین هایی ک شدم.... از تیک هایی ک بالاخره زدم.... از قدم های تازه ای که دارم بر میدارم.... اما مهم تر از همه اینه که به رفتن نزدیک...
سلامی چو بوی خوش آشنایی!
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 17:55
خزعبلات ذهن بیمار یک دکتر به زباله دان مغز من خوش آمدید! سلامی چو بوی خوش آشنایی! چقد خوشحالم که هنوز اینجا هست :) ذوق زده شدم راستشو بخواین ازینکه هنوزم میشه اینجا نوشت برای آینده و گذشته رو مرور کرد.... سال 1403 هست و 33 سالگی رو دارم زندگی شاید روزمرگی میکنم.... زندگی که شاید اصلا فکرشو نمیکردم.....
شروع دوباره!
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 17:55
میگن چیزی که نکشتت ؛ قوی ترت می کنه!درست بود!بعد از سالهای زیادی بالاخره بهش رسیدم و چقد خوشحالم که هنوز این دفتر آنلاین هست و از بین نرفته.فقط خیلی ناراحت شدم که پست های زیادی از گذشته دیگه نیستن . نمیدونم خودشون پاک شدند یا خودم در گذشته پاک کردم....؟!حدودا از سال 88 شایدم 87 من این وبلاگ رو داشتم...
نزدیک دور من
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 9:40
نزدیک دور من!این روزا که اینقدر نزدیک من هستی بیشتر از هر وقت دیگه ای دلتنگتم.... کاش میتونستم بغلت کنم.... می دونی خیلی وقته دیگه باهم حرف نزدیم یعنی من باهات حرف نزدم... از بالا و پایین هایی ک شدم.... از تیک هایی ک بالاخره زدم.... از قدم های تازه ای که دارم بر میدارم.... اما مهم تر از همه اینه که ...
سلامی چو بوی خوش آشنایی
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 9:40
سلامی چو بوی خوش آشنایی!چقد خوشحالم که هنوز اینجا هست :) ذوق زده شدم راستشو بخواین ازینکه هنوزم میشه اینجا نوشت برای آینده و گذشته رو مرور کرد.... سال 1403 هست و 33 سالگی رو دارم زندگی شاید روزمرگی میکنم.... زندگی که شاید اصلا فکرشو نمیکردم.... حس گمگشتگی دارم توی یه بیایون بی سر و ته.... شبها میخوا...
شروع دوباره
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 9:40
حدودا از سال 88 شایدم 87 من این وبلاگ رو داشتم و مینوشتم ولی الان که بعد سالها اومدم میبینم مطالبش نیست....بگذریم انی وی.... اومدم قوی تر و خوشحال تر از قبل.....توی این 10 سال گذشته اتفاقات زیادی افتاد و چه ها که ندیدیم... کرونا و حبس شدن توی خونه، جنگ، سیل، گرما و....به امید روزای فوق العاده پیش رو
دفتر شعر جدیدم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
بعد مدتها یه جعبه پیدا کردم... دفتر شعر قدیمم بود... یعنی اولین و آخرین دفتری که شعر سروده بودم... پر از ناامیدی و تنهایی بود... چقد دلم برای 21 سالگیم سوخت... چقد بیچاره تنهایی کشیده بود و غصه خورده بود... پر از زخم دوست و غریبه بود.... اما 30 سالگیم... پر از قدرته پر از شادیه پر از خوشحالیه.... شا...
دوباره عشق...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
بوی زندگی می دهد ۳۰ سالگی کتاب میخوانی قهوه دم می کنی معشوقه یک عاشق هستی سخت کار می کنی دم غروب سیگاری روشن میکنی و بی دغدغه لابه لای برگ های پاییز گم می شوی چه زهر شیرینی است عشق بی تاب و سرکش می شوی برای آمیختن در او پر از اشتیاق می شوی برای نفس کشیدن چه وابستگی دلپذیری ؛ برای هر شروعی دیر است و ...
اسب سرکش
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
نمیدونم این اسب سفیده یا سیاهه؟ اما پر از آتش و حرارت و شور و اشتیاقه.... پر از گدازه های داغ آتشین که داره وجودمو خاکستر میکنه... وقتی آرومه نجیبه مثل یه اسب سفید با یال های بافته و با وقار اما امان از وقتی که سرکشه یه اسب مشکی با چشمای قرمزه....
رویای دوره نزدیکه من
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
قرار بود 13 آبان 1400 کنار ساحل نشسته باشم و کلی غم توی دلم باشه... موج های سرد بی رحمانه خودشونو به پاهام بکوبن و بگن پاشو جمع کن بروووو . تو مرد این راه نیستی . تو ضعیفی تو پر از کمبودی و.... اما من حال نداشته باشم حتی جمع کنم برم توی افق های دور خیلی دور .... اما یهو یکی دستم رو گرفت وقتی بریده ب...
شروع یه پایان
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
دست من نبود! بازم اتفاق افتاد! چیری که براش بارها و بارها تلاش کردم و نشد یهو بیخبر اتفاق افتاد چیزی توی دلم فرو ریخت پرده ای از جلوی چشمام کنار رفت یهو بینا شدم و دیدم یهو بخودم اومدم از ته دلم میخوام اینبار واقعا پاش واستم #پایان یک درد شیرین ۲۰ آبان ۱۴۰۰ ----------------- 28 آبان : سخت تر ازو چیز...
ولنتاین جادویی
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
با تو حسی رو تجربه کردم که اصلا قبل ازین با هیچ مردی تجربه نکرده بودم... با تو به سرزمین هایی سفر کردم که قبلا نرفته بودم.... میدونم که خیلی زودتر از چیزی که فکرشو می کنم مسیرمون از هم جدا میشه و جدایی اجتناب ناپذیره... اما ازین جدایی دیگه نمیترسم چون با تو بزرگ شدم قد کشیدم با خودم آشتی کردم خودم ر...
تولد تازه!
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
در آستانه روز تولدم و 31 ساله شدنم تصمیم گرفتم دیگه ناراحت نباشم ، غمگین فکر نکنم ، با غصه رفتار نکنم.... تصمیم گرفتم برگ تازه ای در دفتر زندگیم باز کنم که خود واقعی من رو به یادم بیاره... من یک دختر جسور ، جنگنده ، قوی و پر از انگیزه و امید و از همه مهم تر پر از رویا هستم که برای تمام اونها لیاقت ز...
علی مصفا
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 14:23
توی فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" ، علی یه دیالوگ معروف داره و مدام تکرارش میکنه: «رهاش کن بره رئیس» بالاخره فهمیدم وقتی میگه رهاش کن یعنی واقعا باید پرتش کنی از ذهن و قلبت بیرون و مسیر رو ادامه بدی.... یعنی اون چمدون سنگین بار رو بذار همون گوشه جاده و برو.... *یادم نمیاد کی کجا زمینش گذاشتم و رهاش...